کتابخانه های ایران
کتابفروشی کتاب خانه در نوفل لوشاتو
خیلی وقت پیش و زمانی که جنگ حتی در خیالمان هم خطور نمی کرد از دوستان و آشنایان خواستم اگر خاطراتی از کتابفروشی های محلشان دارند، بنویسند. کتابفروشی ها برای نسل ما که جوانی مان را بدون اینترنت گذراندیم، پلی بود برای ارتباط به جهانی دور و ناشناخته. بعدها خیلی از این کتابفروشی ها به دلایل فرهنگی و یا اقتصادی از بین رفتند یا تغییر کاربری دادند و شاید با گذر سالیان از خاطرات جمعی ما نیز پاک شوند. قصدم از جمع آوری این نوشته ها در این روزهای ویرانی نه یک سند تحقیقاتی بلکه روایتی از بودنمان در زمانی است نه چندان دور که کتاب ها و فیلم ها دریچه ای بودند که رو به سوی روشنی داشتند.
خاطره اول از شیراز:
کتابخانه اول چیزی را که در خاطراتام آتش میاندازد، شهر کودکی است؛ اشکنان و کوچهی کنارِ پیر که آغشته است به قصهّای جن و پری، به مورمور دستها در هنگامهی خوابِ شبانه از پی داستانگویی مادر یا پدر یا مادربزرگ و خواب و خیال نیمهشبان که آمیخته بود با رویای پریان و هیبت نابههنجار اجنه. انتهای کوچه جایی که کُمارِ پیر جاخوش کرده بود تا محلی باشد برای سکنای اجنه در شباهنکام و زینت بود با تکه پارچههای رنگارنگی که به طلب حاجتی بر شاخ و برگ انبوه آن روییده بود که کنار درخت مقدس بود در وقت روز و همینکه شب میشد تاریکِ کوچه بر وهم آن چنان میافزود که جابهجا در کنارهی چراغ فانوسی کمرمقی که اشکنانیها به آن چراغِ بَرَساتی میگویند، دهها جن قد و نیم قد میدیدیم و وای به آن شبی که قرار بود از زیر کنار بگذریم و به خانهی دوستمان برویم. فکر کنم بخشی از جزء سیام قرآن را برای عبور شبانه از انتهای کوچهی کنار پیر حفظ کرده بودم. با این همه وقتی کتابخانهی قائمیه نابود شد، به شیوهی آن روزگاران تعدادی بچه که بزرگترینمان شاید پانزده سالاش بود اتاقکی کهنه و روبه رویرانی را روبهروی همان کنار سرپا کردیم و گچ و رنگ و قفسه و چه و چه که میخواهیم کتابخانه راه بیاندازیم و راه انداختیم. کتابخانهی قائمیه شاید یکی از بزرگ ترین کتابخانههای منطقه بود و بعد انقلاب کمکمک به تاراج رفت که فلان کتاب ضاله است و بهمان کتاب روح جوانان را چه میکند و چه نمیکند. دیری نگذشت که اشکنان دیگر کتابخانه نداشت و ظاهرا ضربالمثلی انگلیسی درست گفته که سرزمینی که کتابخانه و تهآتر نداشته باشد سرزمین هرزی بیش نیست پر از نکبت. پس دست به کار شدیم؛ چندتا بچه بودیم و خیال میکردیم شهر را نجات دادهایم با احداث یک کتابخانه. و هنوز نمیدانستیم که سرنوشت محتوم هرچه فرهنگ و فرهیختهگی و کتاب و ادبیات و هنر است در این ملک جز نابودی نیست. چه میدانستیم. بچه بودیم و هنوز روحمان پر از تلاطم و آمیخته با اصناف امیدها و رویاها بود. هنوز تازیانهی سرکش واقعیت بر فرقمان فرود نیامده بود. گذشت تا روزی که پای به دانشگاه گذاشتم دیگر کتابخانهیی در اشکنان نبود و تعداد کتابهای خانهي من احتمالا از کتابهای خیابانهای و کوچههای شهرم بیشتر بود و من خوشحال نبودم. چرا که حالا میدانستم رنج از قضا در دل همین نامیزانی است.
اشکنان تا شیراز بیش از چهارصد کیلومتر فاصله دارد و من برای داشتن کتابهایام باید همین مسیر را طی میکردم و آن روزها نه راه چندان آباد بود و نه اتوبوس و ماشین و هواپیما چندان به راه. پس باید مترصد میماندم که مثلا کسی مریض شده باشد، یا چشمام به تغییر شمارهی عینک نیاز افتد یا به هوای خرید عروسی یا عزایی با کسی راه بیافتم بروم شیراز و عیشام به راه باشد که میتوانم سری به کتابفروشیهایی بزنم که مثل زرق و برق کازینوهای رنگارنگ فیلمهای با لوکیشن لاسوگاس برایام هوسانگیز و وسوسهگر بود. اما از آن زیباتر راستهی موزهی پارس بود در نزدیکی ارگ کریمخان. دیوارهی کم ارتفاعی پشت موزه که ردیف کتابهایی بود که دیگر چاپ نمیشد؛ چاپ و فروشاش ممنوع بود و البته نسبت به کتابهای قانونی گرانتر بود اما چه میشد کرد. وقتی صادق هدایت در کتابفروشیها نبود، وقتی صد سال تنهایی توی ویترین نبود، وقتی یکلیا و تنهایی او فقط روی همان دیوارها پیدا میشد، وقتی شازده احتجاب جایاش در قفسهی کتابفروشیهای رسمی نبود وقتی… وقتی سانسور فضیلت بود، چه باید میکردم. تنها راه باقی مانده این بود که به جای سه وعده غذا به یک وعده و نیم بسازم و به جای خریدن چندتا پیراهن و شلوار و چه و چه به یکی بسنده کنم و مابقی پول توجیبیها را بگذارم برای هدایت و گلشیری و ساعدی و بیضایی و مارکز و فاکنر و مولیر و مابقی شرکا. بیخود نیست که کتابفروشی و کتابخانه اولین تصویرش مرا به انتهای کوچهکنار پیر میبرد و آخرین تصویرش مرا به حاشیهی موزهی پارس نزدیک فلکهی شهرداری و آنسوتر از ارگ کریمخان. روزهایی که برای خریدن صد سال تنهایی و بوف کور باید برای هرکدام هزار تومن میدادم؛ روزهایی که یک ساندویچ همبرگر بین یازده تا هجده تا یکتومنی بود.
میلاد اکبرنژاد
میلاد اکبرنژاد، متولد ۱۳۵۴ در اشکنان، نویسنده، کارگردان تئاتر، رادیو و فیلم کوتاه و سریال است. او فعالیتهای هنری متعددی در زمینه نمایشنامهنویسی، فیلمنامه نویسی، بازیگردانی و برگزاری کارگاههای تخصصی تئاتر، بهویژه در شیراز دارد. آثار او شامل تولیدات صحنهای و نمایشنامههای مکتوب است که در فیدیبو در دسترس است.
پانوشت:
از کتابفروشی های قدیمی شیراز مطلبی در یک وبلاگ پیدا کردم که اگر علاقمند هستید، می توانید در اینجا بخوانید:
Leave a Reply