خیلی وقت پیش و زمانی که جنگ حتی در خیالمان هم خطور نمی کرد از دوستان و آشنایان خواستم اگر خاطراتی از کتابفروشی های محلشان دارند، بنویسند. کتابفروشی ها برای نسل ما که جوانی مان را بدون اینترنت گذراندیم، پلی بود برای ارتباط به جهانی دور و ناشناخته. بعدها خیلی از این کتابفروشی ها به دلایل فرهنگی و یا اقتصادی از بین رفتند یا تغییر کاربری دادند و با گذر سالیان از خاطرات جمعی ما نیز پاک خواهند شد. شاید قصدم از جمع آوری این نوشته ها در این روزهای ویرانی نه یک سند تحقیقاتی بلکه روایتی از بودنمان در زمانی باشد نه چندان دور که کتاب ها و فیلم ها دریچه ای بودند که رو به سوی روشنی داشتند.
دسته: مقاله شخصی
من به شاعر سوری که در آرکانزاس زندگی میکرد نگفتم که در طول انقلاب لیبی بارها و بارها به این فکر افتادم که قلم را زمین بگذارم و اسلحه را بردارم. به او نگفتم که نوشتن فقط زمانی موثر است که از آن به عنوان اسلحه استفاده نکنیم وهر بار که تلاش کردم تا از آن استفاده دیگری بکنم، احساس خیانت کرده ام.
کتابهایی که از تبعید می گویند کم نیستند. از تبعید نوشتن هیچ وقت کهنه نمی شود. از تبعید نوشتن و خواندن. از زمانی…
شعری از ادمون ژابس و تأملاتی در باب تبعید، خانه و تعلق.