«در حوالیِ انقلاب»
یک/
نیمهیِ دههیِ هفتاد است و گذرم زیاد میافتد به میدانِ انقلاب. توی آن تکّهیِ رؤیاییِ کتابفروشیها- حدِّفاصلِ میدان تا ابوریحان- جایی بگویینگویی روبرویِ سردرِ پنجاهتومانیِ «دانشگاه تهران»، وقت و بیوقت جوانکِ سبزچشم و سرخروویی را میبینم که همیشهیِ خدا چشمِ منجمدش خیره است به جایی نامعلوم و در سرما و گرما زاغِ مشتریها را چوب میزند یا با یک تکّه مقوا دعوتمیکند به خریدِ کتابهایِ نایاب و کمیاب. هنوز فروشِ جلدسفیدها و ممنوعهها و خرمنکردنِ کتابهایِ کهنه توی این راسته عادی نشده.
کتابفروشیشان توی یک ساختمانِ کلنگی است، همان همکف با چند پله به بالا محضِ خالینبودنِ عریضه!
فقط یکبار کنجکاو میشوم و میروم داخل، امّا چیزی نمیخرم. کتابهایِ کهنه و دستدوّم دارد …
چندسالی گذرم زیاد نمیافتد به آن راسته و خانه و دانشگاهام میرود جایی دیگر.
چند سال بعد امّا یکبار که در میانهیِ روز دوباره از همان پیادهرو میگذرم، میبینم دو تا چشمِ سبز و رویِ سرخ هنوز آنجا هستند و تنها ریشِ حناییِ نسبتاً بلند به آن چهره اضافهشده.
بعدها آن خانه را خراب میکنند و جایش فروشگاه و پاساژی نو میسازند. نایابفروشها هم سرازیر و تکثیر میشوند توی دخمههایِ دیگر و توی پیادهروهایِ همان راسته.

دو/
در منتهاإلیه جنوبغربیِ پارکِ لاله، محوطهیِ باز و سیمانی است. جایی همان حوالی زندگیمیکنم و گذرم زیاد میافتد به این تکّهزمین.
دو-سه تایی اتاقکِ چارچوبفلزی به فاصلهیِ بیست-سی سانت از کف، روی زمینِ سیمانی ساختهاند که دورتادورش شیشه است و شکلِ آکواریومِ مربعمکعبی شدهاست. یکیشان یک کتابفروشی است که گویا ربطی هم به انتشاراتِ «سوره»یِ حوزهیِ هنریِ سازمان تبلیغات دارد. برخلافِ کتابفروشیهایِ دولتیِ دیگر امّا درش باز است و دلباز و ساعتِ کارِ اداری ندارد، و کتابهایِ تقریباً تمامِ انتشاراتیها را هم میآورد.
برای تورّق و تماشا زیاد میروم آنجا و چندباری کتابهایِ تخفیفدار یا چاپهایِ قدیمی و ارزانِ سینمایی یا ادبی و داستانی میخرم.
یک شب چند دوست را بینِ گشتوگذر میکشانم آنجا و بهنوعی تورلیدرِ آن کتابفروشیِ کوچک میشوم. حتّی «گاوخونی» را میدهم دستِ یکیشان و هرچه میدانم و نمیدانم دربارهاش را بلغور میکنم و میگویم تازگیها یکی از برگزیدگانِ «بیست سال کتابِ ایران» شده و نویسندهاش، «جعفر مدرّسصادقی» را معرّفیمیکنم.
بعدتر همان دوست سراغِ «مدرّسصادقی» میرود و آشنا و صمیمی میشوند و خودش نویسندهیِ قابلی شده و چند رُمان منتشرمیکند…
چندسال بعد، اتاقکهایِ مکعبی را ازجا میکنند و فقط جایِ آنها روی سیمان باقیمیماند.
حالا هم که کارگاهِ ایستگاه مترو «پارکِ لاله» شده و حتّی جایِ خالیِ آن کتابفروشیِ شیشهای را هم دیگر نمیشود دید.
نوشته ی حسین احمدیان
حسین احمدیان دانش آموخته تئاتر در دانشگاه تهران است.
Leave a Reply