خاطرات کتابفروشی ها: انتشارات هاشمی
اولین شعبه انتشارات هاشمی به همت مرحوم سیف الله هاشمیان در سال 1350 در خیابان پاسداران و دومین شعبه در خیابان ولیعصر بنیان شد. شعبه خیابان ولیعصر به دلیل موقعیت شهری به شعبه مرکزی تبدیل شد. این انتشارات در زمینه تولید و توزیع کتابهای مختلف به ویژه رمان های ادبی فعال بود. در 2 خرداد 1402 بعد از سی سال فعالیت به دلایل اقتصادی بسته شد.
خاطره اول از ملیحه حکیم:
خیابانها را مهندسها نمیسازند
یا
دوباره از کدام خیابانها؟*
اپیزودِ اول:
سالِ هشتادوچهار است و دخترک تازه واردِ دنیایِ بزرگترها شده. از سرزمینِ امنِ خانه دلکنده و رهسپارِ دانشگاه است. خیابانها را نمیشناسد و حالا دارد نرمنرمک مسیرِ خانه تا دانشگاه را کشف میکند. ابتدای مسیر را باید کمی پیاده طی کند، بعد سوارِ اتوبوسهایی بشود که میروند میدانِ ولیعصر و بعد از آن هم ونک. هرروز بلیتهایِ مستطیلشکل و کاغذیِ اتوبوس را با نظموترتیبِ خاصّی بُرش میدهد و توی جیبِ کیفش میگذارد. یککتاب هم برمیدارد محضِ مطالعه در مسیرِ دانشگاه. کتابها را هفتههایِ اول از کتابخانهی نُقلیاش در خانه برمیداشت امّا روزها میگذرند و کمکم به فکرِ خریدنِ کتابهایِ تازه میفتد. در میدانِ ولیعصر کتابفروشیِ زیبایی از روزِ اوّل چشمش را گرفتهبود و حالا به این فکر میفتد که سری به آنجا بزند. اتوبوس که میرسد ولیعصر بلیتِ آماده را سریع از جیبِ کیفش بیرون میکشد و با اشتیاق میرود سمتِ کتابفروشی. تابلویی سفید با نوشتهای طلایی بر سردرِ آنجا خودنمایی میکند: “انتشارات هاشمی”. وارد که میشود عطرِ کاغذهایِ نو مستش میکند. دستِ پُر برمیگردد هربار از آنجا.
اپیزودِ دوم:
وقتی میرسند میدانِ ولیعصر دستش در دستِ اوست که دوست میدارد. اسفند است و بهاری تازه در راه است. دخترک که حالا جهاندیده شده از بس کتاب خوانده و تجربه چشیدهاست، همچنان مسحورِ تابلویِ سفید با نوشتهی طلایی است. همانلحظه که نگاهش روی تابلویِ کتابفروشی گیر میکند محبوبش میگوید که بد نیست سری به آنجا بزنند. عطرِ کاغذهایِ نو مستشان میکند. دستِ پُر برمیگردند از آنجا، یکیدوکتاب و دو تقویم برایِ شروعِ سالِ نو و قرنِ تازه. دختر به اعدادِ رویِ تقویم نگاه میکند و باورش نمیشود که از اولینباری که قدم در این کتابفروشی گذاشتهاست شانزدهسال میگذرد. پا میگذارد در پیادهرو و کمی از مغازه فاصله میگیرد تا سیر نگاهش کند. محبوبش به او میخندد و میگوید: “این کارها چیه دختر؟! یه کتابفروشیه دیگه!”.
اپیزودِ سوم:
آنروز هم که چشمهاش حقیقت را دید زنگ زد به محبوبش که: “باورت میشه؟! کتابفروشیِ انتشاراتِ هاشمی دیگه نیست! اصلا مگه میشه خیابونِ ولیعصر باشه و این کتابفروشی نه؟!”. محبوبش درآمد که: “همهی چیزهایِ خوب تمامشدنیاند انگار”. دختر با خودش فکر کرد خاطرهها امّا انگار از این قاعده برکنارند، خیابانها را خاطرهها میسازند و چه خوب شد کتابخوانشدنش در همین مکان اتفاق افتاد. “بیگانه”ی آلبر کامو را درست روزی خریدهبود که میخواست با دانشگاه برود مسافرت و همانطور که آقایِ فروشنده گفتهبود چه زود تمامش کرد. فروشنده گفتهبود: “خوش موقعی خریدی این کتاب رو خانم! اصلا نمیتونی زمین بذاریش. تا خودِ مقصد میخونی و تمومش میکنی.” وقتی رسیدهبود به مقصد با همه و بیشتر از همه با خودش بیگانه بود و آشنا هم. “بوفِ کورِ” هدایت را هم روزی خرید که میخواست برود در باغِ انتهایِ دانشگاه و زیرِ درختهایِ بید چندساعتی تنها باشد. ترکیبِ تیرگیِ افسانههایِ صادقانهی هدایت و وزشِ نسیم و لرزشِ برگهایِ بید را هرگز از یاد نخواهدبرد. چهخوب که کتابها را دوست داشت و چه خوبتر که برایِ بسیاری از دوستان و آشناهایش از این مغازه هدیه خریدهبود. برایِ خواهرش رمانِ “آهوخانم” و برایِ سارا و نگار که دوستانش بودند، “آنّا کارنینا” و “یادداشتهایِ زیرزمینی” را هدیهبردهبود. خاطرهها تمام نخواهندشد؛ مثلِ همهی داستانهایِ شاهکارِ دنیا. محبوبش هنوز پایِ تلفن بود که اشکهاش چکید و گفت: “خوب شد بارِ آخر با هم رفتیم اونجا”. تلفن را قطع کرد. نشست تویِ تاکسی و کتابی را که برایِ خواندن در مسیر با خود آوردهبود از کیفش بیرون کشید: “هرآنچه دوست داری از دست خواهی داد. استون کینگ”.
* برگرفته از نامِ کتابِ “دوباره از همان خیابانها” اثرِ بیژن نجدی

خاطره دوم از پرستو هنرجو:
گاهی فکرمیکنم شاید بچههای ما وقتی از خاطرات کتاب خوندنها و کتاب خریدنهای زمان ما بشنون، احساسشون شبیه احساس ما باشه وقتی از نوشتن و خوندن لوح های گلی مطلب میخونیم.
چقدر دوره، اون زمانهایی که انتظار میکشیدیم برای رفتن به کتابفروشی و گشتن و زیر و رو کردن و کتاب انتخاب کردن.
کتاب خوندن و لذت بینظیرش، برام از همون دوران دبستان شروع شد، وقتی سعی میکردم کتابی که مامانم میخونه رو زمانی که مامان نمیتونه بخونه من بخونم، یا وقتی که برای تعطیلات پیش خالهام بودم و موقع خوندن رمانهای دور و دراز همراهیش میکردم.
اما کتاب خریدنهای خودم، تقریباً از اول راهنمایی شروع شد. اون موقعها که خونمون خیابون اقدسیه بود و شاید تو کل محل، فقط یه کتابفروشی کوچیک، تو بازارچه صدف بود. مغازهای که دو سه هفته یک بار بابا منو می برد اونجا تا بتونم کتاب بخرم. آقایی تقریباً جاافتاده صاحبش یا شاید هم فروشندهاش بود که دیگه منو میشناخت. هربار می رفتیم ازش کمک می گرفتیم برای انتخاب کتاب. بعداً فهمیدم چه نقش مهم و تاثیرگذاری داشته، چه برای من و چه برای کسانی مثل من. یادمه یه بار کتاب دختر کبریتفروش هانس کریستین اندرسون رو بهم داد، و من سر اون کتاب انقدر غصه خوردم و غمگین شدم که همش برام سوال بود آخه آقا این چه سلیقهایه شما داری؟!
ژول ورن خوندنها و ویکتورهوگو خوندنها (خلاصه و بازنویسی شده برای نوجوانها) رو از همون مغازه شروع کردم.
تا اینکه خونه رو عوض کردیم و رفتیم فاطمی. اونجا نزدیکمون خیلی بیشتر کتابفروشی بود و بابا هم یکی از هیجانانگیزترینهاش رو برای من پاتوق کرد. هر وقت میخواست خوشحالم کنه، منو می برد انتشارات هاشمی، ضلع جنوب شرقی میدون ولیعصر. اونجا که نه فقط بزرگ بود، که سرتاسر تا سقف، پر از قفسهی کتاب بود و برای اینکه بشه به کتابها دسترسی داشت، نردبونی تعبیه شده بود که پایینش چرخ داشت و بالاش روی یه ریل توی سقف حرکت می کرد. تازه اون وسط هم کلی کتاب که جلدشون معلوم بود چیده شده بود.
یه جور بهشت روی زمین بود! تقریباً هر وقت کتاب خاصی رو میخواستم اونجا داشتن، و هر وقت نمیدونستم چی میخوام، یکی دوتا فروشنده اونجا بودن که مثل چت جیپیتی فقط لازم بود بگم چه نوع کتابی میخوام و تا حالا چه جور کتابهایی رو دوست داشتهام تا بتونن چندتا دیگه شبیهش رو بهم معرفی کنن و بدون معطلی، جای اون کتاب رو تو اون همه قفسه بهم نشون بدن.
سالها بعد، وقتی رفتم دیگه فروشندهها، اونجوری عشق کتابفروشی و دایره المعارف کتاب نبودند.
پارسال اما، دیگه کلاً تعطیل شده بود…
Leave a Reply